» انقلاب، زیر نگاه استیو جابز

انقلاب، زیر نگاه استیو جابز

1391/1/24
کتاب‌فروشی‌هایی هم هستند که تمام کتاب‌های‌شان را جمع کرده‌اند و توی ویترین‌شان فقط و فقط آقای جابز نشسته، دست‌ها را زده زیر چانه‌اش و نگاه می‌کند.

شهروند خبرنگار تهرانی
از ایمیل‌های رسیده

وقتی یک نویسنده‌ی ایرانی از دنیا می‌رود، شما ممکن است فکر کنید راسته‌ی کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب تهران پر می‌شود از عکس‌هایش. تصویر ایده‌آلی است. فرض کنیم که خیابان انقلاب را این روزها پوسترهای سیمین دانشور پر کرده است. این‌طور نیست اما... از میدان انقلاب تا چهار راه ولی‌عصر، فقط یک‌جا صورت سیمین دانشور را می‌بینید: ویترین اصلی انتشارات خوارزمی. ناشر سیمین دانشور است که ویترین اصلی‌اش را با عکس بزرگ نویسنده‌ی تازه درگذشته تزئین کرده و یک جلد سووشون پای عکس، و دیگر هیچ. و این کتاب سووشون، احتمالاً تنها نسخه‌ای از این رمان است که می‌توانید این روزها در کتاب‌فروشی‌های اصلی انقلاب پیدا کنید. سیمین دانشور از دنیا رفت و سووشون در بازار کتاب نایاب شد. و مسئول فروشگاه خوارزمی می‌گوید نسخه‌های باقی‌مانده از آخرین چاپ کتاب را در انبار نگه داشته‌اند برای نمایشگاه کتاب و کسانی که بعد از مرگ خانم نویسنده، به صرافت خواندن سووشون‌اش افتاده‌اند.

راسته‌ی کتاب‌فروشی‌های انقلاب این روزها زیر نگاه استیو جابز روز و شب می‌گذراند. زندگینامه‌ی جابز و راه‌های مدیریت او دو کتابی هستند که توی ویترین اغلب کتاب‌فروشی‌ها دیده می‌شوند.  کتاب‌فروشی‌هایی هم هستند که تمام کتاب‌های‌شان را جمع کرده‌اند و توی ویترین‌شان فقط و فقط آقای جابز نشسته، دست‌ها را زده زیر چانه‌اش و آدم‌های پشت ویترین را بر و بر نگاه می‌کند. چراغ‌های نئون قرمز دور ویترین کتاب‌فروشی، می‌تواند به آدم‌های رویایی حسابی کمک کند که چشم‌های‌شان را ببندند و زیر نور قرمز خودشان را بگذارند جای مرحوم جابز و فکر کنند کارهای بزرگ از ایده‌های کوچک شروع شده است و از همین امروز می‌توانند بگردند دنبال ایده‌ی کوچک‌شان.

این‌ها اما چیزهای گذرای انقلاب هستند. خیابان انقلاب اعضای ثابت دارد. افست‌فروش‌ها و دادزن‌ها پای ثابت راسته‌ی کتاب‌فروش‌ها هستند. نه کم می‌شوند نه زیاد. جای‌شان مشخص است. حتا دادزن‌ها هم انگار تغییر نمی‌کنند. از صبح مثل یک نوار ضبط شده دانشجوها و کتاب‌خرها را به نایاب، درسی، تاریخی فرا می‌خوانند. دست‌فروش‌ها ایرج میرزا و صادق هدایت‌شان را همیشه می‌فروشند و همسایه‌های احمد محمود را. پای ثابت راسته‌ی کتاب‌فروشی‌های انقلاب اما فقط این‌ها نیستند. اگر بروید و چند دقیقه‌ای توی هر کتاب‌فروشی بنشینید تا ببینید مردم دنبال چه کتاب‌هایی می‌آیند، با آدم‌های جالبی آشنا می‌شوید.

پدرهایی که با لباس کارمندی و کیف به دست وارد می‌شوند، یک تکه کاغذ مچاله شده را نشان می‌دهند به فروشنده. بعضی‌های‌شان حتا از روی کاغذ نمی‌خوانند. انگار قرار است کتاب به دست بروند خانه و حتا نمی‌خواهند بدانند چه کتابی باید بخرند. مهم این است که کتاب را پیدا کنند و بروند. و برای بعضی‌های‌شان حتا مهم نیست که در کتاب‌فروشی‌ای را باز کرده‌اند که درسی و دانشگاهی ندارد. رمان می‌فروشد و قصه‌ی کوتاه و توی بساطش را که بگردی کتاب‌های تاریخی هم پیدا می‌کنی.

دانشجوهایی را می‌بینید که معلوم است تازه وارد گود شده‌اند. راسته‌ی انقلاب برای‌شان هیجان‌انگیز و کشف‌نشده است. هنوز راه و چاه دست‌شان نیامده. نمی‌دانند کتاب‌های هر حوزه را از کدام کتاب‌فروشی باید پیدا کنند. هنوز نمی‌دانند داستان‌های کلاسیک خارجی را مثلاً باید از نشر نیلوفر بخواهند، فروشگاه نشر نگاه یا مروارید شعر معاصر بخرند و راست کار کتاب‌خوان‌های عشق سیاست و اجتماع اختران است. این دانشجوها هستند که لیست کتاب‌ به دست، کتاب‌فروشی به کتاب‌فروشی کشف می‌کنند و فروشنده‌هایی هم هستند که راه و چاه را نشان‌شان بدهند. لیست‌شان را که می‌بینند بفرستندشان یک راست به منابع اصلی.

و جالب‌ترین‌شان، آن‌هایی که خسته از گشتن و نیافتن، در کتاب‌فروشی را باز می‌کنند، بدون سلام، بدون مقدمه و موخره، فقط اسم یک کتاب را می‌گویند. و فروشنده‌ها هم اغلب بدون هیچ زحمتی فقط سر تکان می‌دهند. به تایید یا به رد. بعضی‌ از این آدم‌های خسته حتا تا توی کتاب‌فروشی هم نمی‌آیند. از همان دم در سرشان را می‌کنند تو و دستشان روی دستگیره می‌ماند، که اگر آن جا پیدا نمی‌شود، در را با همان زاویه‌ای که باز کرده‌اند ببندند. نه یک ذره زحمت بیشتر، نه یک ذره زحمت کمتر.

کتاب‌فروشی‌های انقلاب با این تنوع‌شان، با این بلبشویی که توی خیابان راه انداخته‌اند، همیشه همه‌جور آدم دارند. چه آن‌ها که کتاب‌خوان و کتاب‌خر حرفه‌ای هستند و سرعت قدم‌های‌شان کند نیست و یک راست می‌روند سراغ فروشگاه اصلی، چه آن‌ها که آسه‌آسه قدم می‌زنند و سرحوصله کتاب‌فروشی‌ها را می‌جورند. و دست‌دوم فروشی‌هایی که اصلاً داستانی جدا دارند و مشتریانی ویژه. اما از انقلاب که به کریم‌خان می‌روید، انگار از جنوب شهر با یک کورس تاکسی رفته‌اید به محله‌ی اعیان‌نشین. آن شلوغی و بازار عامه‌ی مردم کجا که سووشون را نایاب کردند. این کریم‌خان خلوت با مراجعان هنری و فیلسوف و نویسنده و روشنفکر‌مآب کجا. کریم‌خانی‌ها پز دارند. مشتریان‌شان هفت‌تیر که از تاکسی پیاده می‌شوند انگار یک طوری راه می‌روند که همه بفهمند این‌ها می‌روند کریم‌خان که کتاب بخرند. کتاب خوب هم بخرند. برای همین است که توی کریم‌خان که راه می‌روی، مدام و مدام با استیو جابز چشم تو چشم نمی‌شوی. به جایش تازه‌نویسنده‌ها را می‌بینید که از فروشگاه نشرچشمه بیرون زده‌اند، یا دانشجوهای هنری را می‌بینید که از نشر ثالث بیرون می‌آیند و کج می‌شوند توی ایران‌شهر تا بروند خانه‌ی هنرمندان. و همین‌هاست که کریم‌خان را کرده پاتوق فرهنگی و کتاب‌فروش‌هایش می‌توانند جشنواره برگزار کنند برای خودشان و هیچ دادزنی هم ندارند که جلوی مغازه بایستد و رهگذرها را راهنمایی کند.

مشتری‌های خیابان انقلاب،‌ خم و چم کار که دست‌شان آمد، تبدیل می‌شوند به مشتری‌های کریم‌خان. دست‌کم من این‌طور فکر می‌کنم و این‌طور می‌بینم‌شان. و آن‌ها که پاتوق‌شان را از انقلاب به کریم‌خان تغییر می‌دهند، جای خالی‌شان سریع با دانشجوهای سال اولی پر می‌شود. و این چرخه لابد همین‌طور است، که دادزن‌های انقلاب همیشه یک چیز را تکرار می‌کنند، انگار که همیشه یک آدم جدید از جلوی‌شان رد می‌شود که نمی‌داند نایاب، درسی، دانشگاهی را باید از کجا بخرد. با همه‌ی این‌ها، انقلابِ این روزها پر از صورت استیو جابز است و خالی از سووشون سیمین دانشور. و در بساط کریم‌خانی‌ها، همه‌چیز هست.


درخت اقاقیای رو‌به‌روی خونه ما هر سال این موقع گل می‌داد. این روزها در فکرم بوی کوچه‌مان را تجسم می...
سرزمین رویایی
نمی‌دانم این‌ همه درد و مشکلات را کجاهای دلم بچینم تا قاطی هم نشوند. هرکار می‌کنم باز هم می‌ریزند...
سرزمین رویایی
بابک داد شبیه چیزهایی را نوشته که من می‌خواستم بنویسم. به حرف‌هایش فکر کنید و من هم در اولین فرصت...
سرزمین رویایی
دکتر کلوکه، طبیب فرانسوی در اواخر سلطنت محمدشاه و اوایل حکفرمایی ناصرالدین‌شاه، پزشک دربار ایران...
یادداشتهایی برای مخاطب احتمالی
روی سنگ قبر سنگ قبر ویلیام شکپیر، سیلویا پلات، ویرجینیا وولف، جان کیتس، اف. اسکات فیتز جرالد، رابرت...
یادداشتهایی برای مخاطب احتمالی
                                       معادله معادله‌یی دومجهولی شده‌ام خودِ توام با تویِ خودم درهم...
حسین سناپور
گاهی برای دوستان درباره‌ی بازنویسی‌ داستان‌هام گفته‌ام که به دو شیوه‌ی مختلف عمل کرده‌ام،‌ یکی‌اش...
حسین سناپور
او کاندید می شود. شورای نگهبان صلاحیت او را احراز نمی کند. رهبری از حکم حکومتی استفاده می کند. او...
حسام الدین آشنا